بابونه : شب تاریک وبیم موج گردابی چنین حائل / کجا دانند حال ما سبک یالان ساحل‌ها

 

سید جان

گفته بودی از آن شب و بعدش برایم بگو که بر شما چه گذشت

آن شب وقتی گروهان مسلم رستم زاده که تو تفنگ‌دار دسته غریبعلی قائدی بودی به آن‌طرف آب رسیده و یا نرسیده بودید

مرتضی جاویدی به فرمانده لشکر گفت از کل گروهان یک و یا دو قایق به آن‌طرف آب رسیده‌اند و دستور صادر شد گروهان (وحید جهانی آزاد) بعدی وارد شود

آن شب پیک گروهان صمد فخار بودم هم به علت ماجراجویی وهم به علت دستور فرمانده دائم در تردد بودم و این آخرین خبری بود که برای صمد آوردم

سید

 تو آن شب به آن‌طرف اروند وحشی رسیده بودی ما این‌طرف منتظر رها شدن

تا نزدیکی صبح در صف وارد شدن به اروند بودیم که وقتی دستور رسید سپیده صبح زده‌شده بود و در یک قایق با صمد فخار و سید کاظم دیده‌ور و دو نفر دیگر وارد آب اینک خاموش اروند شدیم و 200 متر قایق را هل دادیم تا جایی بشود در قایق بنشینیم و به آن‌طرف برسیم که نشد و برگشتیم

 

سید صبح شده بود و شما درگیر با دشمن و ما درگیر باوجود خودمان

سید نمی‌دانم کی به اسارت دشمن درآمدی، اما بازماندگان به اسارت نفس و تن درآمده بودیم

دستور برگشت به سنگرها داده شد تا شب بعد به ادامه عملیات بپردازیم

سید عزیز

هنوز هیچ‌کس نمی‌دانست چه شده و چه اتفاقی افتاده است. شب شد منتظر بودیم دستور آمد امشب لغو شد تا بعد

قرار شد بعد از نماز مغرب و عشا دعای توسل خوانده شود که آن شب همه بچه شدیداً گریه می‌کردند خصوصاً صمد فخار ولی من به گوشه‌ای خیره به دنبال سرنوشت دوستان و شما

سید جان

من آن شب گریه نکردم مات و مبهوت بودم که چه شد (هنوز هم بعد 29 سال در بهت خویش مانده‌ام و خنده نکرده‌ام) بعد از دعا صمد به سراغم آمد و گفت تو چه می‌دانستی؟ تو به کی وصلی؟ تو چرا آن شب آن سؤال را کردی وهمان شد؟ به خود آمدم و نگاهش می‌کردم در سکوت بودم و حرفم نمی‌آمد همه خیال کردند قفل کرده‌ام. بله قفل کرده بودم و هنوز هم درگیر آن شبم که چه شد و من چرا ...؟

دعا را شهید سید محمدکاظم دیده‌ور خواند یا سید محمد تفی دیده‌ور

سید جان

با جوابی او را آرام کردم گفتم دیگر من آن حسین قدیم نیستم که بدون دلیل کاری بکنم

آخه در دو سه شب قبلش زمان توجیه عملیات وقتی مرتضی حرف‌هایش تمام شد من سؤالی کردم که تا چند دقیقه جلسه با سکوت گذشت و با صلواتی جلسه تمام شد و آن شب صمد دعوایم کرد که چرا این سؤال کردی و زمانش نبود. چون گفته می‌شود ترسیدی. گفتم گلوله‌ای که از طرف دشمن شلیک می‌شود روی آن ننوشته مخصوص فلانی ودقیقا به آن فرد اصابت کند و گلوله به آدم شجاع نخورد و به آدم ترسو اصابت کند همه در گلوله خوردن مساوی هستیم

سید جان

نمی‌دانم شما فردا شبش در آن سرما و در دست دشمن چه حال داشتید اما ما تا دو روز در سنگر منتظر بودیم تا اینکه خبر داده شد به پادگان برگردید

سید عزیز

ما را با تویوتا به پادگان امام بردند تا آن‌وقت نمی‌دانستیم چه شده وقتی وارد پادگان شدیم تازه فهمیدیم چه بلایی سرمان آمده و چه انفاقی افتاده و چه دوستانی را جاگذاشته‌ایم تازه درک کردیم به چه مصیبت عظمایی گرفتار شدیم

سید جان

 یادت هست همیشه دوستان در هرلحظه کنار هم بودند و به هم عشق می‌ورزیدند ومصافحه ها را دیده بودی اما حالا هیچ‌کس به چهره دیگری نگاه نمی‌کرد خجالت می‌کشیدیم همدیگر را نگاه کنیم همه سرها در گریبان و ناراحت بود

سید

قرار شد برای شهدا در مسجد گردان مراسمی برپا شود و به من گفتند یادداشتی بنویس تا در مراسم خوانده شود. سختم بود، اما نوشتم متنی که همه وجودم را با خود می‌برد دیگر خودم نبودم هر چه داشتم به قلم سپردم و روی کاغذ آوردم داغ سنگینی بود که هنوز هم بر دلم سنگینی می‌کند و عجب یادداشتی شد وقتی حبیب سیاوش مطلب را می‌خواند دریچه‌های مسجد همراه شانه‌های بچه‌ها می‌لرزیدند و سقف نیز در نالیدن با بچه‌ها همنوایی می‌کرد

غوغایی بپا شد آن‌قدر فضا حزن‌انگیز و ناراحت‌کننده بود که مرتضی طاقت نیاورد و با صدای هق‌هق بلندش از مسجد خارج شد و به دنبالش رضا

شرایط مسجد با دیدن این صحنه نالان‌تر و گریان‌تر شد

سید

دیگرکسی صورت مرتضی را به‌وضوح ندید

آن شب از گردان فجر 60 شهید تقدیم کرد. روحشان شاد و یادشان گرامی

و جمله آخر سید

این روزها ما اجازه نداریم در یادبودهای کربلای چهار شرکت کنیم!

 

حسین پیروان بازمانده کربلای 4

دی ماه 1394

 

 

 

You have no rights to post comments